برچسب:
نویسنده: حدیث پورعلی
دوشنبه خواهر جان و شوهرش برگشتن شمال ! و اين يني اينكه بند و بساط خودمو آرتا رو جمع كردم و برگشتيم خونمون ! به خواهرم ميگم خب چرا صب نكردين با مامان بابا بياين؟ ميگه دلمون واسه بچمون تنگ شده بود ! يني يه لحظه حس كردم منو از تو جوب پيدا كردن ، كه دلشون تنگ نميشه !!! والا خب ! منم گفتم چقد لوس ! گف خب راستش واسه تو هم يكم !!! حالا ناراحتي برگشتيم؟ گفتم من؟؟؟ نه ! (تو دلم: خب معلومه !) ... سه شنبه رفتيم بازار من و خواهري و دوتا خواهرشوهر جان و جاري و آرتا و
برچسب:
نویسنده: حدیث پورعلی
سلام ! باورتون نمیشه چقدر دلم تنگ شده بود واسه اینجا و واسه شما خیلیاتون نگرانم شده بودین که خیلیییی ممنونم ازتون و خیلیا هم فکر کرده بودین از پارسا جدا شدم ولی خداروشکر نه واسه خودم اتفاقی افتاده نه واسه رابطمون يه خلاصه از اين مدت مينويسم كه احتمالا طولاني بشه چون بالاخره دو سال گذشته ... ! اگه حوصله نداشتين نخونين ، اگرم بخونين كه خيلي لطف ميكنين كامنت بذارين ، بيام رمزو بدم
برچسب:
نویسنده: حدیث پورعلی
برچسب:
نویسنده: حدیث پورعلی
برچسب:
نویسنده: حدیث پورعلی
برچسب:
نویسنده: حدیث پورعلی
برچسب:
نویسنده: حدیث پورعلی
برچسب:
نویسنده: حدیث پورعلی
برچسب:
نویسنده: حدیث پورعلی
برچسب:
نویسنده: حدیث پورعلی
برچسب:
نویسنده: حدیث پورعلی
برچسب:
نویسنده: حدیث پورعلی
برچسب:
نویسنده: حدیث پورعلی