دوشنبه خواهر جان و شوهرش برگشتن شمال ! و اين يني اينكه بند و بساط خودمو آرتا رو جمع كردم و برگشتيم خونمون ! به خواهرم ميگم خب چرا صب نكردين با مامان بابا بياين؟ ميگه دلمون واسه بچمون تنگ شده بود ! يني يه لحظه حس كردم منو از تو جوب پيدا كردن ، كه دلشون تنگ نميشه !!! والا خب ! منم گفتم چقد لوس ! گف خب راستش واسه تو هم يكم !!! حالا ناراحتي برگشتيم؟ گفتم من؟؟؟ نه ! (تو دلم: خب معلومه !) ... سه شنبه رفتيم بازار من و خواهري و دوتا خواهرشوهر جان و جاري و آرتا و
برچسب:
نویسنده: حدیث پورعلی
تاريخ: سه
شنبه
29 آذر
1401 ساعت: 19:55