من شمالي نيستم ولي پنج ماه پيش مجبور شديم بيايم شمال زندگي كنيم
همينجا با پارسا آشنا شدم
آپارتماني كه خريديم دقيقا روبروي آپارتمان پارسا ايناس
خانوداه هامون كلي با هم صميمي شدن و رفت آمد داريم
آرتا ، پسر خواهر من و نگاه ، دختر خواهر پارسا يه مهدكودك ميرن و كلي با هم دوستن
ولي هيچكي از عشق بين ما خبر نداره و حتي يه درصدم بهش فكر نميكنن چون من و پارسا و از اون دختر پسرايي بوديم كه قبل از اينكه همو ببينيم نه تنها هيچوقت عاشق نشديم كه حتي با هيچكسم دوست نبوديم ... راستش يه جورايي خودمون هم هنوز باورمون نميشه !
دعا كنيد واسمون كه تا تهش با هم باشيم
برچسب:
نویسنده: حدیث پورعلی