خرید بک لینک

من آن تو ام ...

سوپرايز :)

صبح شنبه ساعت 5 رسيدم . بهار و فرهاد اومدن ترمينال دنبالم

رفتيم خونه و رفتم تو اتاقم كه بخوابم ولي انقدر هيجان داشتم كه خوابم نميبرد

تا ساعت 8 داشتم فكر ميكردم كه آرتا بيدار شد و پريد بغلم و همون موقع تصميم گرفتم برم جايي كه اولين بار ديديم همو ... يني جلوي در مهدكودك آرتا و نگاه ... اين مدت كه نبودم پارسا هردوشونو ميبرد و مياورد 

خلاصه ديگه به زور دو لقمه صبحانه خوردم ، رفتم حموم و حاضر شدم ... گفتم من ميرم دنبال آرتا

رفتم وايسادم در مهدكودك ، ده ديقه زود رسيده بودم ، دل تو دلم نبود ديگه ... سه ديقه به اين كه تعطيل بشن ، پارسا رسيد و از ماشين پياده شد ، سرش همينجوري پايين بود ، رفتم پشت سرش ، بهش زنگ زدم ،  گوشيشو درآورد جواب داد ، گفت :‌ سلام عزيزم ... گفتم : ببخشيد آقا عزيزتون كيه ؟!

يهو برگشت ، اصن شوكه شده بود ... يه چند ثانيه نگام كرد و داشت اشكاش ميريخت ، كه ابتدا كردم تند تند حرف زدن و چرت و پرت گفتن ... پارسا هم همينجوري زل زده بود بهم و ميخنديد

بچه ها كه اومدن بيرون ، آرتا و نگاه پريدن تو بغلم و نگاه گفت :‌ آرتا راست ميگه كه ديگه نميري؟

پارسا هنگ كرده بود ، ميگفت : بارانا اينا چي ميگن؟!  گفتم : اينا راست ميگن ... اومدم كه بمونم ، انصراف دادم پارسا ! 

سوار ماشينش شديم چند ديقه هيچي نميگفت ، بعد گفت بگو جون من انصراف دادي ، بگو ديگه نميري ... اصلا باورش نميشد 

ولي من همون لحظه كه خوشحالي تو چشماشو  ديدم ،‌ حال خوبي كه تقريبا دو سال بود نديده بودم ... فهميدم درست ترين تصميم رو گرفتم :)

+ و عمق عشق

هیچگاه شناخته نمی شود

مگر در زمان فراق …

برچسب: نویسنده: حدیث پورعلی تاريخ: جمعه 13 شهريور 1405 ساعت: 13:40

صفحه بندی