صبح شنبه ساعت 5 رسيدم . بهار و فرهاد اومدن ترمينال دنبالم رفتيم خونه و رفتم تو اتاقم كه بخوابم ولي انقدر هيجان داشتم كه خوابم نميبرد تا ساعت 8 داشتم فكر ميكردم كه آرتا بيدار شد و پريد بغلم و همون موقع تصميم گرفتم برم جايي كه اولين بار ديديم همو ... يني جلوي در مهدكودك آرتا و نگاه ... اين مدت كه نبودم پارسا هردوشونو ميبرد و مياورد خلاصه ديگه به زور دو لقمه صبحانه خوردم ، رفتم حموم و حاضر شدم ... گفتم من ميرم دنبال آرتا رفتم وايسادم در مهدكودك ، ده ديقه زود
برچسب:
نویسنده: حدیث پورعلی
تاريخ: سه
شنبه
29 آذر
1401 ساعت: 19:55